To Infinity And Beyond

و این گونه شد که امشب اینجا را نبش قبر کردم

 و البته متوجه یه تغییر عمده در خودم شدم: چگونگی به‌کاربردن نیم‌فاصله در رسم‌الخط فارسی که جدیداْ بدجوری نقل محافل شده!

این بار اگر به حیاط خانه‌مان قدم گذاشتی
کمی مکث کن
دوباره فکر کن
شاید نفرین شکوفه‌های باغچه دامنت را گرفته باشد
شکوفه‌هایی که رهایشان کردی
شکوفه‌هایی که به دست خزان رها شدند
نمی‌دانی
باغبان باغچه‌ی حیاط خانه‌ی ما
از خزان تو
و از قدم‌های سنگینت هنگامی که از روی گل‌ها عبور می‌کردی
نمی‌ترسد
«تو» تباه شدی
و خودت «هنوز» نمی‌دانی

سرت را هرگز بالا مگیر
به دستانت فکر کن که نوازش فرزندانت را از یاد برده‌اند
به چشمانت
که از خشمی جنون‌آسا لبریز اند
که از دریچه‌ی ذهنت همه تیره‌اند
نمی‌دانی
فقط کافیست از تیرگی به بیرون قدم بگذاری
تیرگی چهره‌ات
پیشانی‌ات
و قلب‌ات
و نگاه زهرآلودت را در آغوش گرفته است

دلم برای خودم تنگ شده
برای 20 سالگیم
برای 22 سالگیم

برای همه‌ی تقلاهام برای بهتر بودن
دلم بدجوری تنگ شده
بد

قبل از خواب کمی شعر می‌خوانم
تا شاعرانگی‌ام از تو فاصله بگیرد

به شاعر فکر می‌کنم
و به موجودی که شاعرانگی‌اش را به یادش می‌آورده

و به تو
موجودی که شاعرانگی وجودم را به بیراهه برد

 

خمیازه می‌کشیدم
لبخند می‌زدم
با دلتنگی‌های کوچکم
و با همه‌ی عاشق‌پیشگی‌های خیالی‌ام
کنار آمده بودم
حضور یک احساس برایم کافی بود
تخیل «دیگری»
تجسم دل‌پذیر «تو»یی در حد یک رویا
تنهایی‌ام را پذیرفته بودم
سراسیمه آمدی
و نظم خواستنی روزها و شب‌هایم را برهم زدی

 

و دوباره:

اين نيـــــــــــــــــــــــــــــــز بگذرد...