آبی-قهوه‌ای

 

نوشتم «آی عشق چهره‌ی آبیت پیدا نیست»*
قرار نشد چهره‌ی قهوه‌ایتُ نشون بدی.

 

* احمد شاملو

عبور

 

حول برت می‌دارد
نکند آن که نباید پیش بیاید
نکند دلت به قلمروهای ممنوعه‌ای که نباید سرک بکشد
اگر حول برت نمی‌داشت
شاید هیچ چیز برایت حکم ممنوع پیدا نمی‌کرد
و وسوسه‌ی تخطی از ممنوعیت‌ها
اکنون ذهنت را قلقک نمی‌داد

می‌خواهم بدهم یک گارد آهنی دور دلم بسازند،
شاید هم خودم دلم را گِل گرفتم
کسی چه می‌داند.

كسي چه مي‌داند

     يواشكي شايد توي دلم قند هم آب شد.

یک دیوار

 

کجاست دیواری تا در این روزهای گندمال به آن تکیه بدهم
و به هیچ چیز و همه چیز فکر کنم؟

دیواری که یادم بدهد روزهای گذشته -خوب یا بد- گذشته
حتی یک دیوار ساده و سفید

درد

 

بزرگترین درد اینست که نتوانی دردت را به دیگری بگویی.

-سن آگوستین (الکی)