وقتی که نقطه‌ی آغاز و پایان جهان درست همین جاست.
وقتی که زمین از حرکت می‌ایستد و لحظه‌ها کش می‌آیند.

و اگر دنیا همین جا تمام می‌شد، چیزی به تو بدهکار نبود.



"Love is the saddest thing when it goes away"

هوایش را داشته باشیم سرِ گریز نداشته باشد.

چه کسی آینده را خط‌خطی می‌کند؟

یک نقطه‌ی سیاه روی دلم
یک نقطه‌ی سیاه روی مغزم
وقتی لکه‌ها توی سرم دور برمی‌دارند، قلبم سنگین می‌شود
و حسرت یک آه روی دلم می‌ماند
تنم غمگین است، عقلم سردرگم



وقتی خاموشه

انگار یه چیزی گم کردم.

یه چیزی کمه.

علت مرگ:

اوور دوز دوپامین




:)

الا یا هر کی که هستی
حوّل حالنا
حالا نه احسن الحال
ولی دست کم یه کم بِتِر

با تشکر 

:(

میترسم
میترسم
میترسم

میترسم بلغزم

من اصلاً نیست می‌شوم که نباشم

یک عاشقانه‌ی خیالی

وقتی کلمات را -مربوط و نامربوط- پشت هم می‌چینم
لحن صدای تو وقتی که شعر می‌خواندی در سرم می‌پیچد
(دوست داشتم اسم شعر را هم می‌گفتم، اما نمی‌توانم)

لعنت به من
لعنت به من
لعنت به من که هیچ چیزم سر جایش نیست

این‌ها را اینجا نوشتم که همین جا دفن کنم

سردرگم‌ام
قرار است دروغ نگویم
دروغ نمی‌گویم.
دروغ نمی‌گویم؟
با این پروانه‌ای که توی قفسه‌ی سینه‌ام پرپر می‌زند چه کنم؟
تو بگو گنجشک، نه پروانه
چه فرقی می‌کند

پرپر که می‌زند

غم

تشویش

شک

غم

غم

غم

غم


سکوت که می‌کنی
دیوارهای دور سرم روی دلم هوار می‌شوند
لحظه‌ها می‌غلطند، سُر می‌خورند، می‌افتند داخل لیوان چای روبه‌رویم

سکوت که می‌کنی
انگار چراغی توی سرم خاموش می‌شود
ذهنم دور یک نمی‌دانم خیلی بزرگ چرخ می‌خورد
سرگیجه می‌گیرد و می‌افتد

تو خیال کن به خواب می‌رود


دلم می‌خواهد با ناخن زخم‌های روی دلم را بتراشم
نه این که چینی‌بندزن کارش را درست انجام نداده باشد

زخم‌ها دیر به دیر خوب می‌شوند

چیزی نمانده
تمام نمی‌شود
چه بنویسم
چه ننویسم
درست نمی‌شود
بعضی دردها با آدم به دنیا می‌آیند
                     و با آدم می‌میرند
نه که خیلی درد کشیده باشم
نه
این را باید بدانم