بیچاره مادرمون چقد خون دل خورده بود

همین‌جوری دستی دستی، عقده‌ای شدیم رفت!

واللا

چرا همه باید توی عکس‌ها لبخند بزنند؟
شاید یکی هم دلش خواست زار بزند

شاید فردا روزی این عکس‌ها را دید و قدر عافیت دانست.

...

ی.ی.ا.ه.ن.ت

خلاء

مکش

سکوت

انتظار

چسبناک

حفره

اعوجاج

و خیلی چیزهای دیگر...

از بس که جان ندارد

دود را با چنان ولعی در سینه فرو می‌کند
انگار سینه‌اش تنوریست
که بدون تزریق دود از کار می‌افتد
نمی‌داند
بهتر بگویم؛ نمی‌خواهد که بداند
این دودهای غلیظ سینه‌اش را به سنگ قبری بدل می‌کنند

که من اصلاً دوست ندارم بر بالایش بگریم


اول دو تا آخر سه

سرانجام باران آمد
بابا نان داد و رفت
مادر می‌گرید

و آن مرد هرگز با اسب نیامد...


نیازمندی‌ها

یکی از اون «علی عابدینی»های «هامون» لطفاً

متشکرم.