بیچاره مادرمون چقد خون دل خورده بود
همینجوری دستی دستی، عقدهای شدیم رفت!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 1:53 AM توسط خودم
|
شاید فردا روزی این عکسها را دید و قدر عافیت دانست.
خلاء
مکش
سکوت
انتظار
چسبناک
حفره
اعوجاج
و خیلی چیزهای دیگر...
که من اصلاً دوست ندارم بر بالایش بگریم
سرانجام باران آمد
بابا نان داد و رفت
مادر میگریدو آن مرد هرگز با اسب نیامد...
متشکرم.