جانم
جانم بالا می‌آید و هیچ نمی‌گویم
جانم
جانم به لب می‌رسد و قدم از قدم بر نمی‌دارم
برای خودم غریبه شدم
جانم
جانم
جانم

کی دوباره بر زبانم می‌آید ...

خواست ولى نشد

مرنجان دلم را

كه اين مرغ وحشى

ز بامى كه برخاست

به مشكل نشيند

تی‌شرت سرمه‌ای توی کمدم

بوش می‌یومد

اشک آوُرد.

بغض
بغض
بغض
بغض

نفسِ سنگین

01010101010101 :(

 چه فرایند رقت‌انگیزیست
بزرگ که می‌شوی

دلم پارسال می‌خواهد ...


رمل و اسطرلابی که گم شده

قطب‌نمایی که از کار افتاده

تقطه‌های تاریکی و روشنی

طناب، پوسیده.

باید برای مدتی خودم را ببندم به تخت

دوستی که موقع دلتنگیات نباشه

دوست نیست. عنه.