نمی‌خواهم از کاه کوه بسازم.

هیچ کس مثل خودش نیست
هیچ کس مثل انعکاس تصویرش توی ذهن نیست
ذهن خواستنی‌پرور است
قهرمان می‌سازد
تقابل رویا و واقعیت زمخت است، خشن است، توی ذوق می‌زند
زخم می‌زند
بعضی روزها دلم از خودم هم می‌گیرد
اصلن خوش نیست
آدما اونطوری که انتظار ازشون میره ظاهر نمیشن
آدما همه خودخواهن

دیگری رو دوست دارن، از روی خودخواهی، چون خودِ دوست داشتنُ دوست دارن

یادت باشه

یادت باشه

یادت باشه

نبود؟

فقط اگر من هم یکی از همان اعضای حواله‌پذیر داشتم.

کجاست
کجاست
کجاست
...

نیست.

سر در نیاوردم

لابد خیال می‌کردی امروز با دیروز فرق می‌کند
فردا را که نگو
روز دیگریست
اشتباه می‌کنی

از همان روز ازل دارند یک چیز را رج می‌زنند



کاش اصلن برایش یک عاشقانه بنویسد
با حفظ تمام ابهامات فائقه

تقدیم پیش‌کش

:)

حیف خیلی چیزها را نمی‌شود نوشت
اما خودم که می‌دانم یعنی چه
که بعدن یادم بماند همه‌ی همین چیزهایی که امروز توی هوا معلق بودند

شیرینی‌اش لابد



اون یکی هم رخم زرد نکرد، اصلن چه کار داری؟

منم از بی‌نوایی نیم روی زرد

هنوز

به گاه هم‌آغوشی قفس

در من شهریست
که دور از تو نفس می‌کشد
دیریست کبوتری که بر شانه‌ام لانه کرده بود و از دهان تو آب می‌خورد*، جان داده
به تنهایی‌اش خو کرده بود ...

* با اشاره به شعر شاملو


مرگ ما نزدیکست

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازیم

حلوا

برایت چیزی بگویم که تا به حال نشنیده باشی
اصلاً فراموشش کن
چرا برایت از داستان روزی بگویم که ...
اصلاً فراموشش کن
خودم کم کم از یاد می‌برم
زمانی می‌خواستم برایت از چیزی بگویم که تا به حال نشنیده بودیم
هیچ کداممان

اصلاً فراموشش ...


رسیدیم؟

ای کاش

داوری
داوری
داوری
قضاوتی
داوری
داوری
داوری

[+]