نكن
گريه كه ميكني،
انگار تمام غمهاي دنيا نوك دماغت جمع شده باشند؛
در قطرهاي جمع ميشوند و فروميافتند.
چشمانت، معصومتر از معصوميت هميشگيشان،
ديگر برق نميزنند.
لبانت كه ميلرزند انگار تمامی ديوارهاي خانهمان به لرزه ميافتند؛
خانه كبود ميشود،
و حتي گلهاي پلاستيكي درون گلدان ميخشكند.
به انوشا