سکوت که می‌کنی
دیوارهای دور سرم روی دلم هوار می‌شوند
لحظه‌ها می‌غلطند، سُر می‌خورند، می‌افتند داخل لیوان چای روبه‌رویم

سکوت که می‌کنی
انگار چراغی توی سرم خاموش می‌شود
ذهنم دور یک نمی‌دانم خیلی بزرگ چرخ می‌خورد
سرگیجه می‌گیرد و می‌افتد

تو خیال کن به خواب می‌رود